تبليغاتX
گلبوته های کربال
 
سلام دوستاي مهربونم .
 
همتونو دوس دارم هوارتااااا
 
اينم ادامه داستان ......
 
 
 
 
 
 
 
 
 
  
 رف جلـــــو مغـــــازه پشـت ویتــریـــــن
دیـد همه ی لبـــاسا هَـس مـدین چین
مـو بـه تنـش همـون دقیقه سیــخ شد
یـه خورده واستاد به لبـاســـا میخ شد
مغــــازه داره گفــت : عــزّت زیـــــــــاد
دایــی ، بــــرو کنــــار بذار بــــاد بیــــاد
بـــــا اینــکه چــرت و پـرت گفت یــــارو
 شـاعـر شاهنـــــــامه رفـت اون تــــــو
بــــه قـول مــا یـه خورده پالتار خریـــــد
شــال و کـلاه و کـت و شلـوار خریــــد دستــشـو تـــو جیب بغـل فـــرو کــــرد اشــــرفــی قـــــــرن چهــارو رو کــــرد شـــــاعـــر مــــــا بعد خـــــرید هنگفت
 به شیوه ی خودش به اون جوون گفت: ------------------------------------
شمـا را چه رفته ست کاینسان خـُلید؟

چــــــرا جــمــلـــه ژولـــیده و بُنجـُلید؟

چــــرا سیــخ سیـخــی شــده مویتان؟

چـــــرا مــثل زنهـــاست ابـــــرویتـــان؟

تـو مردی اگــــر، چیست آن موی مِش؟

بـــرو از سیــــــاوش خجــــالت بکـــش

هــــزاران چــو تــــو لندهــــــــــور پلیـد

نیرزد بــه یک مــــــــوی گـــُرد آفــریـــد

اگــــر لشکــــر انگيـــــزد اسفنـديـــــار

دگـــر مـــــوی مِش کرده نــايد به کــار

تــورا پــــاردم گــــردد آنگـــــه عِنـــــان

همی می کنی پشـت بــــر دشمنــان

تــــویی کـــه بـــــه مـن تکّه انداخــتی

گمـــــــانم مــــــرا خــــــوب نشناختی

ابـــوالقــــــــــــاسمم بنده ، فردوسیََم

حکیـــــــــــم زبــــــان آور طــــــوسیَم

کنون زیـــــــــــر این گنبد نیـل فــــــام

همــــه مــر مـــرا می شناسند نــــام
-------------------------------------- 
 لحظـــه اي بعــــدِبا اون صـدای کلفت
 مــــرد فروشنده بــه فــردوسی گفت:
 خودت که نـــــه، میدونتــو میشناسـم
از تـــو کسی چیـــزی نگفتــه واســم
ببینمت، تــــــو شاعــری راس راسی؟
 "مــــریم حیـدر زاده" رو میشنـــاسی؟
راستی یه چی بخوام، ازت بر میـــــاد؟
ترانـــــه ی رپ از کارات در میـــــاد؟
پسر خالـه م میخواد کاست جم کنــه
یه چیزایی میخواد سر هـــــــــم کنــه
میخوام بـــــراش چیــزای مشتی بگی
هفش تـا شعـر شیش و هشتی بگی
 بیـــــا ، اینم یـــه کـــاغذ و یـه خودکــار
یــــه چی بگوتومایه های " شاهکــــار"
 امّـــا تــورو جـــون مـــامــانت استـــــاد
چیزی نگی که گیــــر بــدن تو ارشـــاد
---------------------------------
شاعــر شاهنــــامه ســری تکون داد

هیچّی نگف، فقــط پـــا شد راه افتـاد

دید نمیتـونـه بـــــا همــــه بجنگــــــه

هرجـــا کـــــه میره آسمـون یــه رنگه

بنـده خـــدا دلش میخواس خیلی زود

دوبــــــــاره بــــرگـرده همونجــا که بود

طفلی نشس همینجوری غصّه خورد

یه روز نوشتند ، کــه دق کـــرد و مـرد
+ نوشته شده توسط زارع در دوشنبه هشتم تیر 1388 و ساعت 13:41 |
 
طنز انتقادی .
 

اونـــا کــه میــمیرن مـیرن تــــو بــرزخ .
قـاطـی میشـن اهــل بهشت و دوزخ .
کـــار همـــــه اونجــــا بخـور بخـــوابــه .
تــــا روز آخــــر ، کــه حساب کتــابــه
 اونجــــــا یـــــــه سـیستم اداری داره
 واســــــه خودش ســاعت کاری داره
 سیـستِم اونجــــارو میگـــن عــالیــه
 کـــلِّ لـــــــوازمــــش دیجـیـتــا لـیــــه
 فــرشتــه ای هست کـه کارش اینه
صُب تـــاشـب اونجـا بگیـــره بشینه
کـارکـه نباشه حــوصله ش سرمیره
 میشـینه بـا کــــامـپیــوتــــر ور مـیره
مـیخواس تــــوی کـامپـــیوتـر بگــرده
 رف تـــو پــــروفـــایل یــه پیره مــرده
 کــــامپیوتــر یکی دو دفه گف: دینگ
 پـــرید توی گــزینه ی " دیپورتینگ "
فرشته هه دسپاچه شد کلیک کــــرد
کامپیوتر بدجوری جیکّ وجـیک کـــــرد
 یهــــو در یـــــــه قــبر کهــنــــه وا شد
 یـــــه پیــــره مـرد بـــــــا شکـوه پا شد
 ازش ســـوال کـــــــردن اسـمت چیـــه
 گفـت: ابــوالقــــــــــاسم فـــردوسیـــه
 یکـی دوروز نشس تـــــوی یــــه میدون
 دیـد نمیشه پـــا شـد اومــد تـــو تهرون
 زمـین نفس کشـــید و بــرفــا آب شــد
 بهـــــــار اومـد دوبـــــــاره انقــلاب شـد
 هـــوای تهــــرون یــه نمه ملــس بــــود
 مــزّه ی زنـــدگی حســابی گــــس بود
 باز شب عــید اومــد و رختــا نـــــو شد
 فصـــل شلــــوغــی و بـــدو بــدو شــد
 شاعر شـــــــاهنــامه خوشحـــال شد
 دستـای اون رو شـونه هاش بــال شد
 بعــد هـــــــزار و چــند ســـــــال دوری
 اومده بود چهـــــار شنــبه ســــــــوری
 آتــیـش روشــن جـــوونهـــــارو دیـــد
 اونم یه بــــار از روی آتیــــش پـــــریــد
 مـــامـــورا اومـدن بهـش گیــــر دادن
 چن نفـــری دور و ورش واســتــــادن
 بــا حـرفاشـون کلی بهش نیــش زدن
 گـــــرفــتــنــو ریشــــشو آتـیـش زدن
 شاعــر شاهنـــــــــامه بـــا حــــال بــد
رفت و نشــس ریشـــشو بــــا تـیــغ زد
خـلاصــــــه، تصـمیـــم گـرف نــــو بشه
 صــاحب کت شلـــــوار و پالتـــــو بشـه ............
 
ادامه دارد
+ نوشته شده توسط زارع در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 18:10 |

 

جامعه کوهنوردی هرمزگان در عزای سه همنورد به سوگ نشست .

هفته گذشته 11 نفر از کوهنوردان هرمزگانی جهت صعود به قله دماوند راهی این منطقه شدند .

در ابتدای راه با یک جبهه هوای طوفانی برخورد کردند و بعداز طی مسافتی در ارتفاع 5300 متری به علت باد و کولاک شدید از حرکت باز مانده و تصمیم به بازگشت گرفتند .

ولی 4 نفر از کوهنوردان مصمم شدند تا در همان هوای برفی و کولاک شدید قله را فتح نمایند .

آقایان حميد ترابی 48 ساله ومهدی معماری 35ساله وخانمهاساجده  کشمیری 28 ساله شاعر .مجرد وفرخنده معماری ۲۴ ساله مجرد , چهار نفری بودند که راهی ارتفاعات شدند .آنها پس از تحمل سختی و مشقت زیاد موفق به فتح قله شده و بعد از مدت کوتاهی راه بازگشت را در پیش میگیرند . ولی به علت کولاک و مه غلیظ راه خود را گم میکنند ودر ارتفاعات دماوند سرگردان میشوند و قبل از اینکه بتوانند خود را به سرپناهی برسانند به شب میخورند .

شبی سیاه و تاریک با سرمای 25 الی 30 درجه زیر صفر بدون سرپناه وامکانات . آنها برای فرار از سرما یک غار برفی درست میکنند ولی سرما آنقدر شدید بوده که غار برفی نیز نمیتواند آنها را از سرما در امان نگهدارد . شب از نیمه میگذرد و سرما تا مغز استخوان انها نفوذ میکند .

وبالاخره فرخنده معماری در ساعت 3 نیمه شب در آغوش برادرش مهدی معماری جان میدهد و برادرش هیچ کاری نمیتواند برای او انجام دهد .20 دقیقه بعد حميد ترابی تسلیم مرگ میشود ولی مهدی معماری و ساجده کشمیری سرما را تحمل کرده و تا صبح دوام میاورند .

وقتی هوا روشن میشود و کمی از التهاب هوا کاسته میگردد مهدی معماری به ساجده کشمیری که در حالتی میان خواب و بیداری بسر میبرده میگوید که باید بطرف پایین حرکت کنیم و خودمونو به پناهگاههای بین راه برسانیم و خودش حرکت میکند .

ساجده یه لحظه می ایسته ومیگه مگه ترابی و خواهرت نمیان ؟

معماری نمیخواسته به او بگه که اونا مردن . بنابراین بهش میگه , نه اونا حالشون خوب نیست همینجا میمونن تا ما بریم کمک بیاریم .

ساجده کشمیری قبول نمیکنه و میگه : نه منم پیش اونا میمونم و تنهاشون نمیذارم .

 معماری وقتی میبینه ساجده راضی نمیشه اونا رو تنها بذارن بهش میگه . اونا مردن بیا بریم بعد میاییم و جنازه هاشونو میبریم .

ساجده نمیتونه تحمل کنه و از پا میافته .

قدرتشو از دست میده و از خود بیخود میشه تا انجا که دچار هذیان گویی میشه .

 معماری به هر ترتیب که بوده اونو با طناب به خودش میبنده و حرکت میکنن تا میرسن به یه پرتگاه که نمیتونستن با هم برن پایین .

مهدی طناب رو باز میکنه و به ساجده میگه همینجا بایست تا من طناب بذارم برم پایین و بعد تو با اون طناب بیا .ولی هنوز چند متری بیشتر دور نشده بوده که ساجده چون  بخاطر مرگ دوستانش حال روحی مساعدی نداشته کنترل خودشو از دست میده و به ته دره سقوط میکنه .  معماری اونو رها نمیکنه و با هر سختی بوده میره بالای سرش ولی میبینه سرش به سنگ خورده ومغزش متلاشی شده .

مهدی معماری بطرز معجزه آسایی خودشو به کمپ بین راه میرسونه و نجات پیدا میکنه .

وقتی مطلع شدیم چند نفر از بچه های کوهنورد به اتفاق همنوردانی از تهران جهت آوردن اجساد کوهنوردان اقدام کرده و آنها را پیدا کردند .

و روز جمعه 12/3/88 در قطعه ورزشکاران بهشت زهرای بندر عباس به خاک سپرده شدند .

روحشان شاد .

+ نوشته شده توسط زارع در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت 13:0 |

اینم از بچه های آخرالزمان .

نکن بچه . دنبال چی میگردی آخه !!!!!

این بزرگ بشه چی میشه ؟

شایدم بخاطر غریزه و ژنتیک و این حرفاس .

کاریشم نمیشه کرد .

راستی نظر شما چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط زارع در سه شنبه پنجم خرداد 1388 و ساعت 12:17 |
 

سلام دوستان

راستش ديدم همه دارن خاطره مينويسن .

گفتم مگه من چيم از ديگرون كمتره .

خب بذار منم يه خاطره بنويسم شايد گرفت . شايدم ول كرد

روز جمعه معاون وزير اومد شهرمون و از اونجا كه من توي يه قسمتي از اداره هستم كه بايد اونو هيئت

همراهشو همراهي ميكردم رفتم فرودگاه استقبالشون و بعدشم بردمشون هتل محل اقامت .

فرداشم باهاشون راه افتادم و رفتيم يكي از شهرستاناي استان براي بازديد .

يه تويوتا هايس براشون كرايه كردم براي مدت ۱۲ ساعت ۲۵۰ هزار تومان تا راحت باشن .

خلاصه رسيديم شهرستان مورد نظر .

كلي تحويلمون گرفتن و گاو و گوسفند جلومون كشتن و شعار روي شعار كه :

چرا زودتر نيومدين و ديگه نميزاريم برين و از اين حرفا.منم همينجوري ملتو نيگاه ميكردم 

خلاصه خبرنگارا ريختن سرشونو حالا نپرس و كي بپرس . چه ازدحام خبرنگاري

اونا كه تا اون روز آدمي ازمن مهمتر نديده بودن و هر وقت ميرفتم كلي ازم عكس و فيلم ميگرفتن

حالا باديدن معاون وزير منو فراموش كرده بودن و هي فرت وفرت ازش عكس ميگرفتن.

منم كلي دمغ شدم و حالم گرفته شد .

بخاطر همينم سريع رفتم به معاون وزيرگفتم آقاي دكتر چن جاي ديگه هم بايد بريم سر بزنيم .

زود از اونجا بردمش .به مردم و خبرنگارا هم گفتم ديگه اگه پشت گوشتونو ديدين معاون وزيرو هم

ميبينين .

ديگه هيچ جا هم نبردمشون .

امروزم دارن ميرن و من راحت ميشم

برين پايين نظر بدين راستي اينجا كليك كنين .اين يكي از همون خبر نگاراس كه گفتم .

خيلي باحاله .

 

 

+ نوشته شده توسط زارع در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 16:49 |
                                 

  

این عکس خرگوش تاتا جونه .

خیلی خوشگله . هویجوری گذاشتمش . 

یاد داشتهای یک مرده :

زمانی زنده بودم و داشتم زندگی میکردم . روحم در تسخیر دنیا یی بود که از بنیاد فانی بود ونه تنهاهیچ آرامشی احساس نمیکردم  بلکه حس میکردم بیهوده وقت تلف میکنم . تا اینکه روحم را نجات دادم ....اکنون آزاد و رهاهستم . با باد میروم ؛ باگلها می آمیزم ؛ با برکه ها شسته میشوم ؛ باسبزه ها جوانه میزنم ؛ با خاک همدستم وزیر نور ماه می رقصم . غبارم ... بی نیاز ازجسم و لباس ... غبارم ؛ چون کولی سرمست آزاد در دشت و صحرا ی بی انتها . مجذوب افسون آبی ماه... آری من هرگز چنین خوشبخت نبوده ام ..........ای همنوعان سنگی ام با شماها هستم که هنوز با چهره ای سنگی و مغموم  پشت ویترینهای شیشه ای دنیا نظاره گر رویاهای دست نیافتنی خود هستید و روحتان آشفته آرزوهایتان است .

 

*****************

 

+ نوشته شده توسط زارع در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 10:27 |

 

 

سلااااااااااااااااااااام به همه دوستان خوب و مهربونم .

به اونايي كه به يادم بودن و اونايي كه فراموشم كردن .

ممنون از همه تون .

ميدونم خيلي دير اومدم .

ولي به ميل خودم نبود .

صبح روز 18/1/88 بر اثر يك حادثه راهي بيمارستان شدم .

 بعد از دوبار زير تيغ جراحي رفتن و متحمل شدن كلي درد ورنج و ناراحتي راهي خونه شدم .

تا به امروز نميتونستم بشينم رو صندلي و همش روي تخت بودم .

خيلي دلم براتون تنگ شده بود .

حالا هم اشكام دراومده . البته از خوشحالي و به خاطر اينكه اومدم و نظراتتون رو خوندم .

حالم هنوز مساعدنیست و نمیتونم همتونو خبر كنم ولي سعي خودمو ميكنم .

همين كه میبینم همتون سالم هستین و مطلب مینويسين من خوشحالم .

خيلي شرمنده شما دوستان مهربونم شدم كه تتونستم بيام و بهتون سر بزنم .

من توي اين مدت يه فرشته نگهبان داشتم كه خيلي بهش زحمت دادم .

همينجا صميمانه ازش تشكر ميكنم و دستشو ميبوسم .

اسمشو گذاشتم فرشته الهي .

حتما همتون يكيشو دارين .

اگه ندارين دعا ميكنم خدا يه خوبشو بهتون بده .

 

پ ن :همتونو دوس دارم و دلم براتون تنگ شده هوارتاااااااااااااااااا...........

 

+ نوشته شده توسط زارع در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:59 |
 

سلام . من اومدم... و نميام تا بعداز پانزدهم .

خوبید که؟

سال خوبي داشته باشيد .

حكايت اول كه يادتونه ؟ اينم حكايت دوم : 

خانوما ببخشن دیگه همش anti female....

هر چند تو دلتون هی هی به من فحش میدین.. ولي عيب نداره .

فرشته ها (آقایون) دروغ نمیگن...

 هر وقت یه فرشته دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده... 

روزی، وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود ،تبرش افتاد تو رودخونه وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟  

هیزم شکن گفت که تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت. 

" آیا این تبر توست؟" هیزم شکن جواب داد: " نه  

فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شکن جواب داد : نه  

فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟  

جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد...

یه روز وقتی هیزم شکن داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب.(هههههههههههههههه!!!)

هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟

اوه فرشته، زنم افتاده توی آب ...فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟

 هیزم شکن فریاد زد :  آره "  "

فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه"  

هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. میدوونی، اگه به

جنیفر لوپز " نه" میگفتم تو میرفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به

کاترین زتاجونز "نه" میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می اومدی و من هم میگفتم

آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی

نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره...

نکته اخلاقی درس دوم: اینه که هر وقت یه مرد دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده!!!

....

+ نوشته شده توسط زارع در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 و ساعت 13:18 |
 

 

از اين عكس خوشم اومد با اجازه سمانه خانوم از وبلاگش كپي كردم .

                        http://www.samaneh66.blogfa.com

من عاشق شدم                   حتما بخونيد

امروز ميخوام داستان عاشق شدنمو براتون بنويسم .

آخه من يه بار عاشق شدم ...

ما يه همسايه داشتيم كه گاهي ميومد خونمون و با مادرم كه رابطه خويشاوندي

دوري هم داشتن مي نشستن و با هم از دنيا و روزگار ميگفتند .

از بقال سر كوچه شروع ميكردن تا آرايشگر محله و .....

خلاصه هيچكس رو بي نصيب نميگذاشتن .

من هم كه اون روزا ۱۵ سالم بود و دور درس و مشق و مدرسه بودم گاهي جذب

تعريفاي اونا ميشدم ويادم ميرفت كه مثلا دارم درس ميخونم و در بعضي موارد اظهار

نظر ميكردم كه با چشم غره مادرم مواجهه ميشدم .

خانوم همسايه تازه عروس شده بود و حدودا بيست و دو سه سالي داشت .

وقتي ميومد زياد با من گرم ميگرفت و باهام شوخي ميكردو سر به سرم ميگذاشت .

تا اينكه ضمن صحبتاش متوجه شدم ميخواد منو واسه خواهر كوچيكه اش دست و پا

كنه و منظور ديگه اي نداره

خلاصه روزگار ميگذشت و اين روند ادامه داشت تا اينكه كم كم احساس كردم به

خانوم همسايه علاقه مند شده ام و هر روز اين علاقه زياد و زيادتر ميشد . تا جايي كه

به يك عشق آتشين تبديل شد و من اگه يه روز خانوم همسايه رو نميديدم ميشدم

عين مرغ سركنده و حسابي بي تاب ميشدم .

دلم ميخواست ۲۴ ساعت شبانه روز اون بشينه تعريف كنه و منم فقط نيگاش كنم .

از ديدنش سير نميشدم . البته هيچ فكر بدي در موردش نميكردما .

شب و روزم شده بود اون .عشق ليلي و مجنون خاك پاي عشق منم نميشد .

اين عشق يكطرفه همچنان ادامه داشت .

مادرم متوجه يه تغييراتي توي من شده بود . آخه من خيلي حواسم  پرت شده بود و

يه حرف رو بايد دو سه بار تكرار ميكردن تا من متوجه ميشدم .

يه روز بهم گفت : تو چت شده بچه ؟ اگه مشكلي داري بگو تا ببرمت پيش دكتر . يا

اگه مشكل چيزي شده  به من بگو . مگه گفتني بود ؟؟؟؟؟؟چي ميتونستم بهش

بگم ؟حدودا يك ماهي از عاشق شدن من گذشته بود كه يه روز طبق معمول خانوم

همسايه اومد خونمون .اون با چادر رنگي ميومد و وقتي كه ميخواست بشينه چادرش

رو ميزد به چوب لباسي .اون روز هم چادرش رو زد به چوب رخت و نشست . منم

طوري نشسته بودم كه بتونم خوب ببينمش و سير نيگاش كنم .

يه لحظه ناخود آگاه چشمم افتاد به خشتك شلوارش

وااااااااااااااااي شلوارش پاره بود و من اونجاشو ديدم

چشامو بستم و رومو گردوندم . بعدشم بلند شدم رفتم يه جاي خلوت گير اوردمو

كلي گريه كردم از همون وقت همه عشقي كه بهش داشتم به يكباره از بين رفت .

ديگه چشم ديدنشو نداشتم .

روز بعد و روزهاي بعد هم اون ميومد ولي من ديگه ميرفتم يه جايي مينشستم كه

اونو نبينم .بعد از مدتي هم از اونجا رفتن و تا امروز ديگه نديدمش .

 

+ نوشته شده توسط زارع در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 و ساعت 12:40 |

سلام دوس جونای گل خودم .

میخوام چنتا حکایت براتون بگم . البته از نوع امروزیش. تا شاید یه روزی یه جایی به یه دردی بخوره وبتونین ازشون استفاده کنین.

حکایت اول: یه شب خانم خونه اصلا” به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه! صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه که دیشب مجبور شده خونهء یکی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه. شوهر بر میداره به 10 تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچکدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیکنن!

یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه که دیشب مجبور شده خونهء یکی از دوستهای صمیمیش (مذکر) بمونه. خانم خونه بر میداره به 10 تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه. 10 تاشون تایید میکنن که آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!!

تازه ۴تاشون حتی میگن که آقا هنوزم خونهء اونا و پیش اوناست.

نتیجه اخلاقی از حکایت اول: یادتون باشه که مردها دوستهای بهتری هستند...

و بعد...

+ نوشته شده توسط زارع در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 و ساعت 7:44 |


Powered By
BLOGFA.COM