گلبوته های کربال
داستان.مطالب و اشعار عاشقانه.عارفانه.اجتماعی انتقادی و طنز
عجب روزگاری شده........... دهقان فداکار پیر شده *********** چوپان دروغگو عزیز شده *********** شنگول ومنگول گرگ شدن *********** کوکب حوصله مهمون رو نداره *********** کبری تصمیم گرفته دماغش رو عمل کنه *********** روباه و کلاغ دستشون توی یه کاسه اس *********** حسنی گوسفنداش رو ول کرده و رفته توی یه شرکت آبدارچی شده *********** آرش کمانگیر معتاد شده *********** شیرین خسرو وفرهاد رو پیچونده و با دوست پسرش رفته اسکی *********** رستم رخشش رو فروخته یه موتور خریده با اسفندیار میرن کیف قاپی *********** سارا تو ی خونه های اونجوری پاش باز شده و دارا غیرتشو خورده یه لیوان عرقم روش *********** حرف دل من برایت حرف دارم نغمه دارم تانوازش بکنم لاله رنگینت را همچو دستان نوازشگر باد درسحرگاه نیاز وکنم نرم دلت را به کلام تا شوی همدم من وکنم از تو تمنای وصال وصل تو رونق بازار دل است اتصال ملک و روح خداست ارتباط من و شیدایی دل وصلت روح من ورجعت ایجاد بقاست ****************** خداوندا................. خاطراتی که خاطره شدند گاهی اتفاقاتی در زندگی ما می افتد که سالها نه تنها در ذهن خودمان که دریاد دیگران نیز می ماند و برای همه خاطره می شود وهمیشه می ماند . اینها می توانند یک اتفاق ساده یا یک رویداد بزرگ بوده که گاهی جنبه طنز وشوخی داشته یا گاهی جدی جدی باشند . مطمعنا برای همه شماها کماکان چنین جریاناتی رخ داده که با کمی تفکر ونگاهی به گذشته می توانید آنها را در ذهن خود تداعی نموده و خاطرات تلخ و شیرینی را در یاد خود و دیگران زنده کنید. ******************** 1 – آن روز در مسجد مراسم جشنی به مناسبت یکی از اعیاد اسلامی برگذار بود .گوش تا گوش مسجد مردم نشسته بودند و جای سوزن انداختن نبود . کمی از شروع مراسم گذشته بود که سینی های شیرینی را آوردند و شروع کردند به توضیع .صف اول تمام شد رسید به صف دوم . یه نفر داشتیم که معروف بود به اینکه وقتی شیرینی بگیرن جلوش علاوه بر دستاش جیباشم پر میکرد و سن وسالی هم ازش گذشته بود به اسم کربلایی حسن که معروف بود به کل حسن . سینی شیرینی را گرفتند جلوی کل حسن اونم دو دستی حرکت کرد به طرف سینی شیرینی . در این موقع همه حواسشون به کل حسن بود . من هم که جو گیر شده بودم یکباره رو کردم به سمت نفر بغل دستیم و گفتم : وای نیگا کل ح.......... بقیه جمله توی دهنم گیر کرد . لال شدم . کلمات توی دهنم ماسید .عرق کردم . آخه پسرش که هم سن وسال خودم بود بغل دستم نشسته بود . اونم متوجه شد ولی صداش رو در نیاورد . تا آخر مراسم همونجا نشستم وصدام در نیومد . جشن برام زهر مار شد ...............و حالا بعد از سالها هنوز فراموش نکرده ام . ******************************** ۲- با چند تا از دوستان نشسته بودیم خونه ی ما واز هر دری سخن می گفتیم که یه نفر در زد . رفتم در را باز کردم با یکی از دوستانم کار داشت که خونه ی ما نشسته بود.یه غریبه بود. رفته بود خونه ی دوستم ادرس خونه ما رو بهش داده بودند . به هر حال تعارفش کردم اومد داخل نشست . بعد از کمی خوش و بش و خوردن یک فنجان چای ، می خواست به دوستم بگه که چیکارش داره . یه کم جابجا کرد و هنوز کلمه اول از دهانش بیرون نیامده بود که یهو گفت .....ززززززرررررررت ............سکوت مطلق حکمفرما شد . خشکمون زده بود . طرف داشت می مرد........... افا نفس از دیوار در می امد واز ما نه . انگار که یک فیلم در حال پخش را پوز کرده باشند . نمی دانم چقدر طول کشید آن سکوت وحشتناک ...............تا اینکه طرف بلند شد و بی صدا رفت......................... با رفتن او به یکباره از خنده منفجر شدیم و............ سالها گذشته وبرای ما خاطره شده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ******************************** سرشب بود و هوا کمی تاریک روشن . با چند تا از بچه ها سرکوچه مان نشسته بودیم و داشتیم از دنیا و روزگار می گفتیم . ان شب من میهمان منزل برادرم بودم و می خواستم از همانجا بروم خونه ی اونا . همون موقع یه کاری برام پیش اومد و چند دقیقه ای رفتم و بر گشتم . وقتی دوباره اومدم طبق معمول شروع کردم به خوش و بش با بچه ها ودوباره با همه دست دادم تا رسیدم به جایی که محمد تقی که اونم یکی از دوستام بود نشسته بود و دستم را به طرفش دراز کردم . عکس العملی نشان نداد . فکر کردم داره کم محلی میکنه ، به شوخی خوابوندم تو گوشش . آخه گاهی با هم شوخی میکردیم . آقا بنده خدا ولو شد روی زمین ویک لحظه صورتش اومد توی روشنایی و من فهمیدم اشتباه گرفته ام . و زمانی که من کار برام پیش اومد و رفتم و بر گشتم محمد تقی رفته و یک مرد مسن و غریبه جاش نشسته بود . دست و پامو گم کرده بودم و نمی دونستم چیکار کنم و چی بگم که برادرم وارد معرکه شد وبا شرح ماجرا و معذرت خواهی به دادم رسید....................... ******************************** تو برام نوشتی باز که تو اعماق دلم چی میگذره ؟ تو می خواستی بدونی که نگاهم این روزا ، دور وبر کی می پره خوب می خوای چی بگذره تو دلی . که فقط از تو میگه که فقط تو رو میخواد کجا میخوای بپره نگاهی که صبح تا شب هر جا بری دنبالته تو نوشتی واسه من آیا هنوز دوستم داری هنوزم برای من بیقراری ؟ من میخوام بهت بگم مگه میشه بی چشات دووم بیارم یا میشه ، خدا نکرده زبونم لال ، من بگم دوستت ندارم منی که تو دار دنیا تو رو دارم تویی که یه روز نباشی من میمیرم نمیگم به جون تو چون که برام خیلی عزیزی به جون خودم میگم به آرزوهامون قسم ! نمی تونم که بدون تو بمونم بیا پیشم عزیزم فقط میخوام ، تا ابد با تو بمونم .......... *************************************** سلام به دوستای گل خودم که همیشه به من محبت دارن وبا حضور خودشون باعث دلگرمی من میشن . براتون چند تا عکس ۶ماهگی ژینا رو گذاشتم که این روزا کلی ما رو سرگرم میکنه . کاش انسان همیشه پاک ومعصوم بمونه . جوکهایی که هنوز به گوشتان نخورده غضنفرچشمش دوربین بوده وچشم خانومش نزدیک بین . هردوشونم عینکی بودن .... یه روز خانومش برای ناهار دمپخت عدس درست می کنه غضنفر اشتباهی عینک خانومش رو میزنه به چشمش میره سر دیگ غدا رو بر می داره عدسا رو بزرگ می بینه . دادمیزنه زن تشتکت۱ پر تپوکه۲. ۱=تشتک=دیگ ۲=تپوک= دم کش. سر دیگ که روی ان پارچه می کشند *************** غضنفر توی اتاق نشسته بوده وتو حیاط رو میدیده . خانومش تازه یه مرغ خریده بوده وبرای اینکه فرارنکنه یه لنگه کفش بسته بوده به پای مرغه .غضنفر عینکش با عینک خانومش عوض می شه فریاد می زنه زن ببین این تراکتور تریلی مال کیه اومده تو اوشای۱ما داره دور میزنه؟ ۱= اوشا = حیاط **************** غضنفر اسب لگدش میزنه میبرنش پیش دکتر فیاضی . دکتر می پرسه چت شده پدر جان ؟ حول می شه میگه : والله اقای اسب اینم فیاضی لگد زده !!! **************** غضنفر مزرعه اش دچار آفت می شه . مقداری ازافتها رو می کنه توی یه ظرف می بره اداره تحقیقات کشاورزی . مسئول ازمایشگاه اداره بهش می گه پدرجان شما چه خیرتونه ؟ می گه : اقا من کرم دارم!!!!!! **************** غضنفر رئیس شورای محلشون بوده . یه روز گرد همایی داشتن . یه متن تهیه می کنه تا تکثیر کنن و از شورای روستاهای دیگه دعوت کنن . به این مضمون . از شما دعوت می گردد در جلسه شورا شرکت نمایید .ضمنا عدم حضور شما الزامی است . *************** زندگی جاری است . در جریان ان. جرات بایدت ! *************** تو رفتی.... و خاموشی ! همدم شبهای من شد . وقلبم . در میان ناله ها افسرد در ان سرمای دهشت زا تن تب دار من با غم رقم خورد ! تو رفتی...... دست دنیا منجمد شد زمین در انجمادش منهدم شد محبت . قلبها را ترک جان گفت دل عشاق رالرزاند و پژمرد...... ************** برای شهر نگاهت درخزان پاییزم درانتظار بهار با قلبی شکسته در انتظار یار تو ماه روشن شبها در اسمان غروبی بیا دوباره کنارم در این هوای بهار از ان دمی که تورفتی گرفته غم دل من را بیا که اگر تونیایی دل شود بی قرار به پیشم اگر تو نباشی دلم شود اشوب شوم چو خام زمین وبه رنگ گردوغبار بیا به کوچه یادم هوای خاطره پرکن که بغض. گلویم گرفته در این شب تار برای شهر نگاهت بگو که جان بسپارم عزیزم اگر تو نیایی شوم محو غبار دلا دوباره سفر کن به شهر کوچک قلبم بخوان سرود رسیدن که نیست تاب قرار
**************** بنام خدا قبلنا مامسلمون بودیم ولی حکومت ودست اندرکاراش کافر وبی دین . گفتیم بیایم انقلاب کنیم دنیا رو عوض کنیم تا ایندگان بگن بابا ایول دستشون دردنکنه اینا دیگه کی بودن . چه ادمای خوبی . از جونشون گذشتن تا ما اسایش داشته باشیم . شاه رو درش کردن تا خدابیاد نزدیکتر ومابتونیم باهاش ارتباط مستقیم بر قرار کنیم . اخه اون نانجیب پول نفت مارو می خورد یه لیوان عرقم روش ...! از کشاورزای بیچاره پول اب می گرفت . ابی که خدا از اسمون میفرستاد تا بنده هاش روسیراب کنه واگه اضاف اومد برن بااون اب کشت وزرع کنن تا دستشون جلوی کس وناکس دراز نشه و شرمنده زن وبچه شون نشن . ما وظیفه مون بود که این کارو بکنیم هر کافری هم که بود این کارو می کرد . تا دیگران رو از زیر یوق استبداد خارج کنه . اخه ظلم و ستم هم اندازه ای داره . حدی داره بابا . ما که نتونستیم طاقت بیاریم وزدیم به تیپ حکومت . حالا بگذریم که اون وقتا من دانش اموزکلاس دوم راهنمایی بودم اونم توی یه شهرستان کوچک وتنها دلخوشی من و دیگران این بود که مدرسه ها تعطیل شود...! ولی این کارو کردیم تا حق به حقدار برسه باور کنید دروغ نمی گم . کور بشم اگه دروغ بگم . دلیلشم اینه که زمانی که دشمنان ملت به کشور ما حمله کردند منظورم جنگ عراقه بازم طاقت نیاورده ودرس و مدرسه رو بوسیدم گذاشتم کنار ورفتم بسیج . نه اینکه بخوام از زیر درس شونه خالی کنم نه!!!درسو دوست داشتم ولی اسلام ومردم در خطر بودند و ما این همه برای انقلاب زحمت کشیده بودیم حیف بود که دوباره یکی بیاد وپول نفت مارابخوره یا از ما پول اب بگیره . اب مال خداست ........ به هر حال رفتم جنگ تا از دستاوردهای انقلاب محافظت کنم ونذارم از بین برن . حیف بود . نه !!! حالا چه بلاهایی سرمون اومد وچه ها کشیدیم حقمون بود یعنی جنگ همینه دیگه حلوا که پخش نمی کنن . گشنگی داره تشنگی داره اوارگی داره و...... من که خیلی دو اتشه بودم و بی ترمزفرت وفرت می رفتم بسیج . اگه دو روز توی خونه می موندم می گفتن دیگه دینتو ادا کردی بیا برو درستو ادامه بده . درس؟!جبهه منتظر منه بچه ها دارن شهید میشن من برم مدرسه . مگه از رو جنازه من ردبشین یعنی مگه جنازه منو ببرین مدرسه . سرتونو درد نیارم اونقدر رفتم جبهه تا بیست وهشتا ترکش خوردم و یه گلوله و یه بارم موجی شدم هیچی هم از دولت نگرفتم . البته بعضیا میگن ندادنت ولی اینطور نیست خودم نخواستم و اگه دوباره یکی بخواد به انقلاب صدمه بزنه ودوباره بیادو پول نفتمونو بخوره واز مردم پول اب بگیره بازم ساکت نمیشینم .!!!!!!!!!! ********** خواب خوش یعنی این .کاش میشد دویاره برمی گشتیم به اون دوره های شیرین کودکی وخواب سیری می کردیم وبی خیال از دنیا ومافیها می شدیم . اگه می شد چی می شد............. .جنگ بنام خدا ارتفاعات لولان جایی است که کمتر کسی اسم ان راشنیده یادرباره ان مطلبی خوانده . منطقه ای کوهستانی وصعب العبور درشمالغرب کشور که جزو منطقه اشنویه محسوب میگردد . باکوههای مرتفع وسرسبز ودره های عمیق پرازدرختان میوه وحشی باطبیعتی بکر ودست نخورده وچشمه سارهای فراوان که هر انسان بی ذوقی را به خود جلب می کند . اما در زمان جنگ فضای وهم انگیز وترسناکی برانجا حکم فرمابود .وانسان هر لحظه حس میکرد که امکان دارد مورد حمله کردهای کومله یادمکرات یا کماندوهای عراقی قرارگیرد . درچنین حال و هوایی در اواخرتیرماه سال ۶۴ که از روزهای داغ جنگ وعملیات بودمن بعداز اموزش سربازی به این منطقه اعزام شدم. ما برای رسیدن به خط مقدم از میله مرزی عبور کرده و وارد خاک عراق شدیم . از اخرین نقطه ای که ما را بوسیله کامیونهای نظامی رسانده وپیاده کردند حدود چهار ساعت پیاده رفتیم تابه خط رسیدیم .اولین شب ورود به جبهه راهرگزفراموش نمی کنم . همان شب بعد از شام من را به سنگر کمین فرستادند که عبارت بود از یک حفره به عمق یک متر و دو نفر در انجابودیم . جای جم خوردن نبود .نشسته بودیم وپاهایمان را جمع کرده بودیم توی سینه مان چون جانبود . هوا تاریک شده بود که واردسنگر کمین شدیم . به علت تاریکی هوا وضعیت اطراف قابل تشخیص نبود هنوز سرجایمان مستقر نشده بودیم که باران خمپارههای دشمن باریدن گرفت .گلوله ها جفت هم به زمین می خوردند .دورتادور سنگر مارا به گلوله بسته بودند طوری که خاک مشت مشت روی سرمان می ریخت .پزیرایی مفصلی بود .همسنگر من که یک سرباز قدیمی وبچه کازرون فارس بودبا هر گلوله خمپاره که نزدیکمان به زمین می خوردغش غش می خندیدوبه عراقیها فحشهای رکیکی می داد . خداییش اگر ان شب با ان سرباز با روحیه دریک سنگر نبودم واقعا به من سخت می گذشت . تا صبح خواب به چشممان نیامد چون نه جای خوابیدن داشتیم نه صدای انفجارخمپاره وتوپ دشمن اجازه خواب به ما می داد وگاهی که خسته می شدیم پشتمان راکف سنگر گذاشته وپاهایمان را به دیواره سنگر تکیه می دادیم .خلاصه ان شب گذشت وصبح درتاریک روشن هوابه عقب رفتیم ویک نفر جایگزین ما شد. بعد از صبحانه که مقداری اب پنیر و نان خشک بودبه کنار چشمه ای که در دره مجاور سنگرهاقرار داشت رفتم تا ابی به سروصورتم بزنم .چون از روزی که از پادگان لشکر ۲۳ نیروهای مخصوص در تهران حرکت کرده بودیم نتوانسته بودم حتی جورابم را بشویم طوری که وقتی پوتین را بیرون می اوردم بوی پا تمام فضای اطراف را اشغال می کرد .چشمه بسیار زیبا وباصفایی بود که اب خنک وزلالی دران جریان داشت وجای خطر ناکی بود چون عراقیها محل ان را شناسایی کرده وگاهی انجا را به خمپاره می بستند .به هر حال ابی به تن وبدنم زدم وجورابم راکه به پایم چسبیده بودو لباسهای زیرم را شسته روی سنگها پهن کردم وخودم گوشه ای پناه گرفتم تااز خطر در امان بمانم . ساعت ده صبح به سنگر محل استراحتمان که در شیب کوه واقع شده بود رفتم تا کمی استراحت کنم چون تمام شب را نخوابیده بودم . یک سنگر دو در سه متر که هشت نفر داخل ان بودیم وزمانی که من وارد شدم همه خوابیده بودند وجای خالی دیده نمی شد . کمی جابجا کردم وخودم رابین انها جا دادم شده بودیم مثل کباب که لای نان می گذارند .بیرون از سنگر هم که از ترس خمپاره کسی جرات نمی کرد بخوابد .روزها و شبها به همین ترتیب می گذشت و گاهی اوقات تلفات داشتیم وبچه ها براثر اصابت ترکش خمپاره و توپهای دشمن شهید یا مجروح می شدند. سه ماه گدشت که در این مدت اتفاقات زیادی افتاد. سه فرمانده گروهان عوض شد چون قبلیها شهید شده بودند .تعدادی از بچه ها شهید یا مجروح شده ونیروی جدید جایگزین انها شده بود. شرایط بدی حکمفرما شده بود . در این مدت ما یک وعده غذای سیر نخورده بودیم و به دلیل نبود امکانات کافی از نظافت شخصی نیز خبری نبود و همچنین هیچ ارتباطی با دنیای خارج از جبهه و خانه و خانواده نداشتیم همه اینها به کنار از مرخصی هم هیچ خبری نبود چون زمزمه های مشکوکی ناشی از انجام عملیات توسط بعثیها در ان منطقه به گوش می رسیدو ما را می ترساند. چون با تعدادی نیروی خسته وگشنه ی چندماه مرخصی نرفته ان هم در خط مقدم در یک ناحیه کوهستانی مقاومت در برابر نیروی تادندان مسلح عراق واقعا کار سخت که چه عرض کنم . کار غیر ممکنی بود ....با اینکه شایعه حمله عراقیها بر سر زبانها افتاده بود وگشتیهای خودی تغییر وتحولاتی در منطقه مشاهده کرده بودند ولی در عین حال از نیروی کمکی وتجهیزات جنگی مناسب خبری نبود. تعدادی سرباز گشنه بالباسهای پاره پوره واسلحه های ژ۳ کثیف و زنگ زده که گلوله دومی در لوله اسلحه گیر میکرد با خشابهای نصفه ونیمه وگاهی خالی وگروهانی که فقط اسمش گروهان بود واز نظر نفرات تعدادمان از یک دسته تجاوز نمی کرد می خوستیم جلوی دشمن را بگیریم وپیروز هم بشویم .حال انکه هر کدام از ما چندماه بود که ازخانواده و دوستانمان خبری نداشتیم و هیچ نامه ای به شهر و دیارمان نمی رسید .تازه من خودم ار پی جی زن بودم ولی بیشتر از چندتا گلوله اماده نداشتم ......... ولی یک جمله همیشه به من امیدواری می داد وبه دیگران نیز همینطور . وبالاخره این بلا نازل شد وشبی از شبهای سیاه وتاریک شهریورماه سال شصت وچهار ابتدا اتش تهیه دشمن روی سر ما باریدن گرفت . جوری میزدند که نمی شد سر بلند کنی .لحظه ها همراه با دلهره واضطراب به کندی می گذشت وبرایمان مسلم شده بود که عراقیها قصد حمله دارند و هر ان منتظر بودیم نیروهای پیاده عراق بر سرمان بریزند.در اغازحمله معمولا ابتدا اتش شدیدی به وسیله توپخانه وخمپاره اندازها روی سر طرف مقابل می ریزند تا به نیروی دشمن تلفاتی وارد کرده وانها را دچار رعب و وحشت کنند بعد ازان اتش را به پشت جبه ی طرف مقابل هدایت می کنند تا هم اسیبی به نیرو های خودی که درحال حمله هستند نرسد وهم اینکه از پشت جبهه تدارکات به نیروهای درگیر نرسد . همچنان اتش روی سرمان می بارید ولی چون سنگرها حفره ای ومناسب بودند تلفات چندانی براثر اتش توپخانه دشمن نداشتیم ولی ترس ودلهره تا دلت بخواد .کم کم داشت هوا روشن می شد. اتش روی خطوط اول کمی فروکش کرده بود واین یعنی نیروهای پیاده دشمن داشتند می امدند و من توی دلم اشوبی بر پا بود .میدانید انسان تا درگیر نشده ترسش بیشتراست و بعد کمی ارام می شود. ولی جنگ ان هم از نوع تن به تن این چیزها سرش نمی شود مگر شوخی بازی است .گلوله و سرنیزه....واقعا هیچ جوری نمی شود ان لحظات را توصیف کرد. توپخانه خودی هم شروع کرده ومواضع دشمن را به توپ وخمپاره بسته بود وهمین مارا کمی دلگرم میکرد وامیدواربودیم از نیروی هجومی دشمن کاسته شود .گاهی یواشکی سرمان را بلند می کردیم وبه دره روبرو که پشت ان مواضع دشمن قرار داشت نگاهی می انداختیم .فرمانده گروهان وچندتا درجه دار هم که در گروهان ما بودند گاهی سر میزدند وبه ما دلگرمی می دادند ومیگفتند نیروی کمکی در راه است وبه زودی می رسند هر چند که نوشدارو بعد از مرگ سهراب بودولی الحق کمی باعث تقویت روحیه ما می شد وکمی هم به میدان مین روبرویمان دلگرم بودیم ولی معلوم نشد کی امده وهمه مینها راجمع کرده بودند که ما خبر نشدیم .... ساکت بودیم و منتظر . منتظر کسانی بودیم که دلمان نمی خواست بیایند .دهانم خشک وبد مزه شده بود . اب دهانم را به زور قورت می دادم . ناگهان سیل گلوله کلاش که اسلحه سازمانی عراقیها بود به سمت ما باریدن گرفت حمله عراقیها شروع شد . به ما دستور تیراندازی دادند .توی چند دقیقه اول هر چه گلوله داشتیم خالی کردیم روی سر عراقیها که از دره بالا می امدند واین بهتر از سکوت بود .توپخانه خودی چنان اتشی روی دره مقابل وروی مواضع دشمن می ریخت که فکر نمی کردیم کسی بتواند زنده به بالای دره که ما مستقر بودیم برسد .ولی همه اینها کافی نبود عراقیها را می دیدم که شللیک کنان از دره بالا می امدندوما توان مقابله نداشتیم دیگر جای ماندن نبود . تعدای از بچه ها گلوله یا ترکش خورده بودند .عده ای شهید شده و بعضیها دچار موج انفجار شده بودند .صدای ناله وفریاد از هر طرف بلند بود .ما یک امدادگر داشتیم که بدبخت نمی دانست به داد کی برسد بعضیها دوست زخمی خود را به عقب می بردند .محشر کبری برپاشده بود وکسی به کسی نبود. با رسیدن دشمن به نزدیکی ما گلوله هایمان تمام شد و نمی دانم دستور عقب نشینی دادند یا نه فقط یادم هست که( ار پی جی) ام روی دوشم بود و داشتم به سرعت برق فرار میکردم .فقط یک لحظه به پشت سرم نگاهی انداختم ودشمن را دیدم که دارد به سمت ما تیر اندازی می کند. سرعتم را بیشتر کردم قلبم داشت از توی دهنم میزد بیرون ولی این چیزها حالیم نبود مارپیچ می رفتم . گلوله ها کنارم به زمین می خوردوذره های سنگ به هوا بلند می شدولی من فقط می دویدم تازمانی که رسیدم پایین تپه ای که محل استقرارمان بود وحالا دست دشمن افتاده بود. اینجا از تیر مستقیم دشمن خبری نبود نشستم و نفسی تازه کردم بعد نگاهی به اطراف انداختم تعدادی از بچه ها را که سالم مانده یا مجروحیتشان کم بود رادیدم همه فرار کرده بودند .نیروهای کمکی در راه بودند ولی جه فایده ما شکست خورده بودیم وجنگ ادامه داشت......... این چه اسراری است همسرم مرد خوب و پولداری است او زهرزشتی وبدی عاری است مهربان وشریف وپرکار است زندگی جوب و او در ان جاری است مثل هر مرد دیگر خانه دایما درپی فداکاری است صبح تاشب به فکرکسب حلال همسرم دشمن رباخواری است نه پی دود وشیشه و اکس است متنفر زهرچه سیگاری است باهمه خوبی و نجابت او دردلم صدسوال تکراری است باشما می شود که گفت وشنید که به ذهنم چگونه افکاری است؟ مثلا صبحهاکه می رود سرکار یقه اش ترتمیزواهاری است شب به دور یقه خطوطی سرخ مثل رژهای سرخ رزماری است خود بگوید که جای خودکار است مانده ام این چگونه خودکاری است.؟ که چنین ماندگاروخوش رنگ است تو ندیدی چه سرخ تب داری است یا که هرشب چو می رسد خانه بوی صد ادکلن ازاوجاری است خودبگویدبرای او این امر مثل توفیق وان هم اجباریاست مانده ام توی شرکت ایشان این چه توفیق واین چه اجباری است؟؟ زن ظریف است وزیرک وباهوش پس دگراین چگونه اطواری است؟ چون که وقت اندک است وحرفم بیش ختم حرفم زروی ناچاری است ازشمامردهای خوب وشریف من بپرسم که این چه اسراری است؟ **********
بنام خالق هستی این هم عکس ژینا نوه ی تپلم که وجودش گرمی خاصی به زندگی مابخشیده و بهترین سرگرمی برای جمع خانوادگی ماشده خصوصا مادر بزرگش که تازه سی وپنج سالشه وبه قول خودش هم سن وسالاش دارن جوونی می کنن واون باید مادربزرگی کنه .البته از بی بی شدن راضیه فقط نمی دونه به نوه اش یاد بده که وقتی زبون باز کرد چی خطابش کنه .بگه عزیز . مامان بزرگ . بی بی . مامان جون مادر بزرگ یا............نظر شما چیه ؟ الهی الهی به پرحرفی این وان به دلگرمی عده ای نوجوان به بازاریان تقلب شعار به اجناس بد.مانده در هرکنار به خون دل تاجری معتبر که جزسودهرگزنبیندضرر به حال نزار بدهکارها به دارنده پول خروارها که بهر من مفلس اس وپاس رسان ازکرم یک بغل اسکناس *******











| :قالبساز: :بهاربیست: |



