تبليغاتX
گلبوته های کربال



گلبوته های کربال

داستان.مطالب و اشعار عاشقانه.عارفانه.اجتماعی انتقادی و طنز

                          

 

                            رسم خوب اوج گرفتن

 

عقاب وقتی میخواهد به ارتفاع بالاتری صعودکنددرلبه یک صخره به

انتظار  یک اتفاق می نشیند ! می دانید این اتفاق چیست ؟ گردبادی که

از روبرو بیاید!عقاب به محض اینکه آمدن گردباد را احساس کردبالهای

خود را می گشایدواجازه میدهد تا باد اورابلندکند ؛ به محض اینکه

طوفان قصد سرنگونی عقاب را کرداین پرنده بلند پروازسر خودرابه

سوی آسمان میکندوعمود برطوفان ومانند گلوله توپی به سمت بالا

پرتاب میشود.او آنقدرباکمک بادمخالف اوج میگیرد تا به ارتفاع

موردنظربرسدوآنگاه با چرخش خودبه سوی قله دلخواه دربالاترین نقطه

کوهستان ماوا میگزیند.خوب  به شیوه عقاب برای بالارفتن دقت کنید .

او منتظر حادثه میماند ؛ حادثه ای که برای مرغهای زمینی یک مصیبت

وبلاست .

اومنتظر طوفان میماند تا از انرژی پنهان در گردباد به نفع خود استفاده

کند. وقتی طوفان از راه میرسد عقاب به جای زانوی غم بغل گرفتن وبه

کنج سنگهاپناه بردن جشن میگیرد و خود رابه بالاترین نقطه  وزش باد

میرساند و از آنجا سنگینترین ضربات گرد با د رابه نفع خودبه کار

میگیرد .

عقاب نه تنها از نیروی مهاجم نمیترسد بلکه منتظر ان مینشیند  چرا که

میداند این انرژی پنهان در نیروی مخالف است که میتواند او را به

بالاتر پرتاب کند .

انرژی اوج بصورت رایگان به کسی داده نمیشود. اساسا درقانون

طبیعت تقلای بقای نیروهای منفی ایجاب میکند که تعداد نیروهای

مخالف درزندگی همیشه بیشتر از جریانهای موافق باشد.

در واقع رسم روزگار این است که همیشه تعدادکسانی که مخالف شما

هستند بسیار بیشتر از موافقین شما باشند پس اگر قرار است نیروی

کمکی برای صعود شماحاصل گردد قاعدتا باید این نیرو از سوی

مخالفین شما تامین شود.

بنابراین وقتی اتفاقی خلاف میل شما رخ میدهد بجای عقب نشینی  و

واگذار کردن میدان ؛ بلافاصله عقاب گونه جشن بگیرید و آن رخ داد

ناخوشایند را به فال نیک گرفته وسعی کنید تا در لابلای این حادثه به

ظاهر نامطلوب خواسته مورد  نظر خود را پیدا کرده  واز جریان

مخالف جهت رسیدن به  آن کمک بگیرید . باید باور کنید نیرویی که

قرار است در زندگی باعث صعود شما شود را کسانی فراهم میکنند که

مخالف سر سخت شما هستند .

حال این شما هستید که باید منتظر فرصتها باشید وبا صبر و تدبیر از

نیروی مخالف  برای بالا رفتن واوج گرفتن استفاده کنید .

بنابر این هرگز از شرایط سختی که برایتان پیش می اید گله مند

نباشید . زیرا اینها مخازن انرژی شما هستندواگر نباشند شاید هرگز

صعودی در زندگی شما حاصل نگردد .

به جای دست روی دست گذاشتن و گله از دنیا و روزگار بخاطر وجود

مشکلات  کمی چشم دل را باز کنید وبه حکمت پنهان در مصیبتها و

سختی ها ی زندگی بیاندیشید .

بدانید که خالق هستی با هیچ موجودی حتی بدترین موجودات عالم هیچ

دشمنی ندارد و اگر اتفاق به ظاهر نا خوشایند و آزلر دهنده ای رخ

میدهد شک نکنید که خداوند در هر چه رقم میزند خیر و برکت و

سعادت پنهان کرده است .

این ما هستیم که باید شجاعت رویارویی با جریان مخالف را داشته

باشیم و در وقت صحیح بالهای خود را بگشاییم و چرخش و صعود خود

به سمت بالا را تجربه کنیم .

                              

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 22:48 توسط سیاه خان| |

                             

 خاطره یک روز

 

سلام دوستان : یه خواهشی ازتون دارم . اول بخونید بعد کامنت

بگذارید.................

 

این داستان واقعی است:

 

آتش دشمن بیداد میکرد . کسی به کسی نبود. تازه عملیات شروع

شده بودوآنقدر آتش روی سر ما می بارید که همه زمین گیر شده

بودیم . قدم به قدم گلوله های توپ وخمپاره دشمن به زمین اصابت می

کردند وصدای مهیب انفجارشان گوش آدم را کر می کرد.گلوله

سلاحهای سبک چنان از بالای سرمان میگذشت که نمی توانستیم سر

بلند کنیم. از هر گوشه صدای فریاد به آسمان بلند بود.همه چیز به هم

ریخته بود.من نیز به واسطه این شرایط روی زمین خوابیده بودم وهر

لحظه خودم را بیشتر به زمین می چسباندم.ناگهان درد وحشتناکی

دردستم احساس کردم انگار که دستم را کنده باشند. ترکشی به

استخوان پشت دستم اصابت کرده بود و خیلی درد داشت از درد به

خود می پیچیدم . کمی جابجا شدم تا نگاهی به اطراف بیاندازم که

کتفم سوخت و ناله ام بلند شد  دوباره ترکش خورده بودم .جای

خطرناکی بود بنابر این فرمانده گروهان دستور پیشروی داد وآنهایی که

سالم بودند به طرف جلو حرکت کردند ولی من و بقیه که مجروح بودند

همانجا مانده بودیم که بیشترشان موجی بودندو غیر قابل کنترل .هی

بلند میشدند راه می رفتند و با اصابت ترکش یا گلوله به خاک می

غلطیدند وصدای ناله شان بلند میشد.فرمانده گروهان بر گشت پیش ما

وگفت بچه ها هر جوریه حرکت کنین بریم جلم  اینجا همه تون تلف

میشین بعد شما رو به عقب تخلیه میکنیم .من نیم خیز شدم که بلند

شوم صدای انفجارشدید ودیگر چیزی نفهمیدم.احساس سبکی میکردم

انگارکه داشتم پرواز میکردم . هیچ دردی حس نمیکردم و داشتم از

زمین فاصله میگرفتم . در آن حالت پایین را میدیدم و در خیال خودم با

همه دوستان و خانواده ام خداحافظی میکردم و میدانستم که دارم از

این دنیا میروم همینطور بالا میرفتم که احساس کردم به شدت دارم

تکان میخورم و صدای دوستم را می شنیدم که اسامی ائمه رو به زبان

می اورد .کمی هوشیار شدم و فهمیدم که نمرده ام ولی حدس زدم که

حتما دست وپام قطع شده که اون داره اینجوری  ضجه میزنه . کاملا به

 

بقیه رو در ادامه مطلب مطالعه فرمائید

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 11:42 توسط سیاه خان| |

 

                                                لطایف

 

پند حکیم :

حکیمی گفت : پنج چیز اگر نبود همه مردم صالح بودند .

حرص بر دنیا . بخل در مال . ریا کاری . خرسندی به نادانی . خود پسندی ..........

****************

مرد زشت و زن زیبا :

یکی از بزرگان قدیم که مشهور به زشتی بود . زنی صاحب جمال و حمیده خصال داشت .

روزی زن به او گفت: به خدا قسم که ما هر دو اهل بهشت هستیم .

شوهر با تعجب پرسید از کجا میدانی ؟

زن گفت :شوهری در عالم از تو زشت تر و بدخوتر نیست و من بر مصائب تو صبر میکنم و

صابران اهل بهشت هستند .

مرد پرسید : خب من چطور اهل بهشت می باشم ؟

زن گفت : زنی در عالم از من خوشگلتر و بهتر نیست وتو بر این نعمت دائما شکر میکنی .

شاکران نیز اهل بهشت هستند .

****************

عبرت از سرنوشت دیگران :

گویند شیر و روباه و گرگی با هم قرار گذاشتندکه هر چه شکار کردند بین خودشان تقسیم کنند .

روزی از روزها گورخری و بره و مرغی را شکار کردند وبه دور آن نشستندکه از صید های خود بخورند.

شیر از گرگ خواست که آنها را تقسیم کند.

گرگ عرض کرد مطلب روشن است .

این گورخر مال قبله عالم است . مرغ هم مال روباه و بره هم سهم این حقیر سراپاتقصیر .

شیر از این تقسیم در غضب شد از جا پریدوسرگرگ را از بدنش جدا کرد و در حال غضب به روباه گفت

اکنون شما تقسیم کنید . روباه با بدنی لرزان گفت . ای قبله عالم . گور خر مال شام شما . بره برای

ناهار شما و مرغ هم غذای صبحانه شما باشد .

شیر به او گفت : این تقسیم عادلانه را از کجا آموختی ؟

گفت : از سرنوشت گرگ ...........

****************

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 9:55 توسط سیاه خان| |

                

                    شعر دستکاری شده = ........شعر 

  گاهی در شعر شاعران دستکاری میکنند . اینم از طرف من تقدیم

شما عزیزای گلم که خیلی دوستتون دارم  .

نظرات شما تاج سر منه...........

*************            

من نگفتم که مرا ازقفس ازاد کنید        

پیک نیکم را ببرید توش یه کمی گاز کنید 

*************

نشستم دوش من با بلبل و پروانه در یکجا       

بسی و منقلی بود و یه عاشق نیز در انجا 

من اندر گریه،بلبل درفغان،پروانه درسوزش          

وعاشق می کشید بس، بس، و می نالید از خارش 

*************

زندگی زیباست ای زیبا پسند              

به چی میخنذی الاغ ؟ نیشتو ببند 

************

روز وصل دوستداران یاد باد

منقل و وافور یاران یاد باد 

************

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

احمدی را بگرفتند و سرش شانه زدند 

************ 

همه روی زمین رادرغمت از گریه تر کردم

برفتم روی نرده مردمی را بنده ، خر کردم 

************ 

یاران وبرادران مرا یاد کنید

با پمپ بزرگی دلمو باد کنید 

*********** 

عاشقان رابگذاریدبنالندهمه                  

 حقشونه ، کون خود پاره کنند بازکمه 

 *************               

روزگاری ازغمت سردرگریبان داشتم

بعد چندی روی خود یک تخته پالان داشتم

 ***********

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 21:15 توسط سیاه خان| |


:قالبساز: :بهاربیست: