تبليغاتX
گلبوته های کربال



گلبوته های کربال

داستان.مطالب و اشعار عاشقانه.عارفانه.اجتماعی انتقادی و طنز

 

 سلام دوستای گلم .

سیستم ای دی اس الم به هم ریخته به همین دلیل دیر آپ کردم و نمیتونم مثل همیشه خبرتون کنم . جبران میکنم                                       

                                     ساقی 

به سمت محلی که قرار گذاشته بودیم راه افتادم  . بایداولین

چهار راه را رد میکردم تا به پارک محل قرار برسم و تا آنجا پیاده  

بیشتراز پانزده دقیقه راه نبود . مدتی بود با مهسا آشنا شده

بودم . دختر خوبی بود . همان اوایل آشناییمون بهم گفته بود

که سالها قبل پدر و مادرش را در یک تصادف از دست داده و با

خاله اش زندگی میکند. و امروز قرار بود بطور جدی برای آینده

مون تصمیم بگیریم . آخه من بهش پیشنهاد ازدواج داده بودم .

نزدیکیای پارک ماشین پلیسی توجهم را جلب کرد که جلوی

درب پارک توقف کرده بود . نزدیکتر که رسیدم  مهسا را دیدم که

دستبند به دستش زده بودند و داشتند اورا به سمت ماشین

پلیس میبردند . آخرین لحظه مرا دید.قطره اشکی از گوشه

چشمانش لغزید و آهسته گفت با خود عهد کرده بودم این آخرین

بارم باشد....

او یک ساقی  بود . 

**************** 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 19:34 توسط سیاه خان| |

 

                                             طنز ۳۰ يا ۳۰

 

سلام و درود به دوستای خوب و نازم . 

راستش این شعرو یه جایی شنیدم و نمیدونم نویسنده اش کیه . 

به نظرم جالب اومد . نظر شما چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

********************* 

آدمی میشناسم از دوزخ ..... خوف و تشویش دارد و من ؛ نه  

بسکه میترسد از عذاب خدا ..... حول از آتیش دارد و من ؛ نه 

دائما ذکر گویدوتسبیح ..... در کف خویش داردو من ؛نه  

قلبی آکنده ازخدا وسری .....  با طل اندیش دارد و من ؛ نه 

بس عجول است در رکوع و سجود ..... گویی او جیش دارد و من ؛ نه 

تارسد زاسمان به او الهام ..... دوسه تا دیش دارد و من ؛ نه  

گوییا با خدا بود فامیل ..... اوکه این کیش دارد و من ؛ نه 

بهر ماموریت زبیت المال ..... هی سفر پیش دارد و من ؛ نه  

برنگشته زانگلیس هنوز .....  سفر کیش دارد و من ؛ نه 

بهر حج تمتع و عمره  ..... کوپن و فیش داردو من ؛ نه 

زندگی تخته نرد اگر باشد ..... او دوتا شیش دارد و من ؛ نه 

پانزده تا مغازه یک پاساژ .....  توی تجریش داردو من ؛ نه 

دردزاشیب باغ و در قلهک ..... خانه از خویش داردو من ؛ نه 

پانزده تا عیال صیغه و عقد ..... بی کم و بیش داردومن ؛ نه 

گرچه با گرگها بود دمخور ..... ظاهر میش دارد و من ؛ نه 

دانی او این همه چرا دارد .....چونکه او ریش دارد و من ؛ نه  

میکروفون را بگیر ازهالو..... سخنش نیش دارد و من ؛ نه  

********************* 

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 9:0 توسط سیاه خان| |

 

                                                چه کسی خواهد دید ؟

 

چه کسی خواهد دید؟

 مردنم را بی تو .........

 گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت؟

آن زمان که ، خبر مرگ مرا می شنوی

روی خندان تو را  . کاشکی می دیدم

خالی از لطف نباید باشد...........

شانه بالا زدنت را بی قید

وتکان دادن دستت که مهم نیست زیاد.................

و تکان دادن سر......

نه به افسوس که حیف ...

نیشخندی برلب !

نوشخندی در دل .

چه کسی خواهد دید ؟

که دل از دست تو خاکستر شد ...!!!

چه کسی باور کرد ؟

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد......!

میتوانی تو به من .

زندگانی بخشی

یا یگیری از من .

آنچه را میبخشی.........

***********

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 13:20 توسط سیاه خان| |


:قالبساز: :بهاربیست: