گلبوته های کربال
داستان.مطالب و اشعار عاشقانه.عارفانه.اجتماعی انتقادی و طنز
سلام . من اومدم... و نميام تا بعداز پانزدهم . خوبید که؟ سال خوبي داشته باشيد . حكايت اول كه يادتونه ؟ اينم حكايت دوم : خانوما ببخشن دیگه همش anti female.... هر چند تو دلتون هی هی به من فحش میدین.. ولي عيب نداره . فرشته ها (آقایون) دروغ نمیگن...
هر وقت یه فرشته دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده... روزی، وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود ،تبرش افتاد تو رودخونه وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟ هیزم شکن گفت که تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت. " آیا این تبر توست؟" هیزم شکن جواب داد: " نه فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شکن جواب داد : نه فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟ جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد... یه روز وقتی هیزم شکن داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب.(هههههههههههههههه!!!)
هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب ...فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد : آره " " فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه" هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. میدوونی، اگه به جنیفر لوپز " نه" میگفتم تو میرفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می اومدی و من هم میگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره... نکته اخلاقی درس دوم: اینه که هر وقت یه مرد دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده!!! .... از اين عكس خوشم اومد با اجازه سمانه خانوم از وبلاگش كپي كردم . http://www.samaneh66.blogfa.com من عاشق شدم حتما بخونيد امروز ميخوام داستان عاشق شدنمو براتون بنويسم . آخه من يه بار عاشق شدم ... ما يه همسايه داشتيم كه گاهي ميومد خونمون و با مادرم كه رابطه خويشاوندي دوري هم داشتن مي نشستن و با هم از دنيا و روزگار ميگفتند . از بقال سر كوچه شروع ميكردن تا آرايشگر محله و ..... خلاصه هيچكس رو بي نصيب نميگذاشتن . من هم كه اون روزا ۱۵ سالم بود و دور درس و مشق و مدرسه بودم گاهي جذب تعريفاي اونا ميشدم ويادم ميرفت كه مثلا دارم درس ميخونم و در بعضي موارد اظهار نظر ميكردم كه با چشم غره مادرم مواجهه ميشدم . خانوم همسايه تازه عروس شده بود و حدودا بيست و دو سه سالي داشت . وقتي ميومد زياد با من گرم ميگرفت و باهام شوخي ميكردو سر به سرم ميگذاشت . تا اينكه ضمن صحبتاش متوجه شدم ميخواد منو واسه خواهر كوچيكه اش دست و پا كنه و منظور ديگه اي نداره خلاصه روزگار ميگذشت و اين روند ادامه داشت تا اينكه كم كم احساس كردم به خانوم همسايه علاقه مند شده ام و هر روز اين علاقه زياد و زيادتر ميشد . تا جايي كه به يك عشق آتشين تبديل شد و من اگه يه روز خانوم همسايه رو نميديدم ميشدم عين مرغ سركنده و حسابي بي تاب ميشدم . دلم ميخواست ۲۴ ساعت شبانه روز اون بشينه تعريف كنه و منم فقط نيگاش كنم . از ديدنش سير نميشدم . البته هيچ فكر بدي در موردش نميكردما . شب و روزم شده بود اون .عشق ليلي و مجنون خاك پاي عشق منم نميشد . اين عشق يكطرفه همچنان ادامه داشت . مادرم متوجه يه تغييراتي توي من شده بود . آخه من خيلي حواسم پرت شده بود و يه حرف رو بايد دو سه بار تكرار ميكردن تا من متوجه ميشدم . يه روز بهم گفت : تو چت شده بچه ؟ اگه مشكلي داري بگو تا ببرمت پيش دكتر . يا اگه مشكل چيزي شده به من بگو . مگه گفتني بود ؟؟؟؟؟؟ بگم ؟حدودا يك ماهي از عاشق شدن من گذشته بود كه يه روز طبق معمول خانوم همسايه اومد خونمون .اون با چادر رنگي ميومد و وقتي كه ميخواست بشينه چادرش رو ميزد به چوب لباسي .اون روز هم چادرش رو زد به چوب رخت و نشست . منم طوري نشسته بودم كه بتونم خوب ببينمش و سير نيگاش كنم . يه لحظه ناخود آگاه چشمم افتاد به خشتك شلوارش وااااااااااااااااي شلوارش پاره بود و من اونجاشو ديدم چشامو بستم و رومو گردوندم . بعدشم بلند شدم رفتم يه جاي خلوت گير اوردمو كلي گريه كردم ديگه چشم ديدنشو نداشتم . روز بعد و روزهاي بعد هم اون ميومد ولي من ديگه ميرفتم يه جايي مينشستم كه اونو نبينم .بعد از مدتي هم از اونجا رفتن و تا امروز ديگه نديدمش . سلام دوس جونای گل خودم . میخوام چنتا حکایت براتون بگم . البته از نوع امروزیش. تا شاید یه روزی یه جایی به یه دردی بخوره وبتونین ازشون استفاده کنین. حکایت اول: یه شب خانم خونه اصلا” به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه! صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه که دیشب مجبور شده خونهء یکی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه. شوهر بر میداره به 10 تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچکدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیکنن! یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه که دیشب مجبور شده خونهء یکی از دوستهای صمیمیش (مذکر) بمونه. خانم خونه بر میداره به 10 تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه. 10 تاشون تایید میکنن که آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! تازه ۴تاشون حتی میگن که آقا هنوزم خونهء اونا و پیش اوناست. نتیجه اخلاقی از حکایت اول: یادتون باشه که مردها دوستهای بهتری هستند... و بعد...


![]()
![]()
![]()
چي ميتونستم بهش ![]()
![]()
از همون وقت همه عشقي كه بهش داشتم به يكباره از بين رفت .


| :قالبساز: :بهاربیست: |



