تبليغاتX
گلبوته های کربال



گلبوته های کربال

داستان.مطالب و اشعار عاشقانه.عارفانه.اجتماعی انتقادی و طنز

 

سلام دوستان

راستش ديدم همه دارن خاطره مينويسن .

گفتم مگه من چيم از ديگرون كمتره .

خب بذار منم يه خاطره بنويسم شايد گرفت . شايدم ول كرد

روز جمعه معاون وزير اومد شهرمون و از اونجا كه من توي يه قسمتي از اداره هستم كه بايد اونو هيئت

همراهشو همراهي ميكردم رفتم فرودگاه استقبالشون و بعدشم بردمشون هتل محل اقامت .

فرداشم باهاشون راه افتادم و رفتيم يكي از شهرستاناي استان براي بازديد .

يه تويوتا هايس براشون كرايه كردم براي مدت ۱۲ ساعت ۲۵۰ هزار تومان تا راحت باشن .

خلاصه رسيديم شهرستان مورد نظر .

كلي تحويلمون گرفتن و گاو و گوسفند جلومون كشتن و شعار روي شعار كه :

چرا زودتر نيومدين و ديگه نميزاريم برين و از اين حرفا.منم همينجوري ملتو نيگاه ميكردم 

خلاصه خبرنگارا ريختن سرشونو حالا نپرس و كي بپرس . چه ازدحام خبرنگاري

اونا كه تا اون روز آدمي ازمن مهمتر نديده بودن و هر وقت ميرفتم كلي ازم عكس و فيلم ميگرفتن

حالا باديدن معاون وزير منو فراموش كرده بودن و هي فرت وفرت ازش عكس ميگرفتن.

منم كلي دمغ شدم و حالم گرفته شد .

بخاطر همينم سريع رفتم به معاون وزيرگفتم آقاي دكتر چن جاي ديگه هم بايد بريم سر بزنيم .

زود از اونجا بردمش .به مردم و خبرنگارا هم گفتم ديگه اگه پشت گوشتونو ديدين معاون وزيرو هم

ميبينين .

ديگه هيچ جا هم نبردمشون .

امروزم دارن ميرن و من راحت ميشم

برين پايين نظر بدين راستي اينجا كليك كنين .اين يكي از همون خبر نگاراس كه گفتم .

خيلي باحاله .

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 16:49 توسط سیاه خان|

                                 

  

این عکس خرگوش تاتا جونه .

خیلی خوشگله . هویجوری گذاشتمش . 

یاد داشتهای یک مرده :

زمانی زنده بودم و داشتم زندگی میکردم . روحم در تسخیر دنیا یی بود که از بنیاد فانی بود ونه تنهاهیچ آرامشی احساس نمیکردم  بلکه حس میکردم بیهوده وقت تلف میکنم . تا اینکه روحم را نجات دادم ....اکنون آزاد و رهاهستم . با باد میروم ؛ باگلها می آمیزم ؛ با برکه ها شسته میشوم ؛ باسبزه ها جوانه میزنم ؛ با خاک همدستم وزیر نور ماه می رقصم . غبارم ... بی نیاز ازجسم و لباس ... غبارم ؛ چون کولی سرمست آزاد در دشت و صحرا ی بی انتها . مجذوب افسون آبی ماه... آری من هرگز چنین خوشبخت نبوده ام ..........ای همنوعان سنگی ام با شماها هستم که هنوز با چهره ای سنگی و مغموم  پشت ویترینهای شیشه ای دنیا نظاره گر رویاهای دست نیافتنی خود هستید و روحتان آشفته آرزوهایتان است .

 

*****************

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:27 توسط سیاه خان| |

 

 

سلااااااااااااااااااااام به همه دوستان خوب و مهربونم .

به اونايي كه به يادم بودن و اونايي كه فراموشم كردن .

ممنون از همه تون .

ميدونم خيلي دير اومدم .

ولي به ميل خودم نبود .

صبح روز 18/1/88 بر اثر يك حادثه راهي بيمارستان شدم .

 بعد از دوبار زير تيغ جراحي رفتن و متحمل شدن كلي درد ورنج و ناراحتي راهي خونه شدم .

تا به امروز نميتونستم بشينم رو صندلي و همش روي تخت بودم .

خيلي دلم براتون تنگ شده بود .

حالا هم اشكام دراومده . البته از خوشحالي و به خاطر اينكه اومدم و نظراتتون رو خوندم .

حالم هنوز مساعدنیست و نمیتونم همتونو خبر كنم ولي سعي خودمو ميكنم .

همين كه میبینم همتون سالم هستین و مطلب مینويسين من خوشحالم .

خيلي شرمنده شما دوستان مهربونم شدم كه تتونستم بيام و بهتون سر بزنم .

من توي اين مدت يه فرشته نگهبان داشتم كه خيلي بهش زحمت دادم .

همينجا صميمانه ازش تشكر ميكنم و دستشو ميبوسم .

اسمشو گذاشتم فرشته الهي .

حتما همتون يكيشو دارين .

اگه ندارين دعا ميكنم خدا يه خوبشو بهتون بده .

 

پ ن :همتونو دوس دارم و دلم براتون تنگ شده هوارتاااااااااااااااااا...........

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 11:59 توسط سیاه خان| |


:قالبساز: :بهاربیست: