تبليغاتX
گلبوته های کربال



گلبوته های کربال

داستان.مطالب و اشعار عاشقانه.عارفانه.اجتماعی انتقادی و طنز

 
طنز انتقادی .
 

اونـــا کــه میــمیرن مـیرن تــــو بــرزخ .
قـاطـی میشـن اهــل بهشت و دوزخ .
کـــار همـــــه اونجــــا بخـور بخـــوابــه .
تــــا روز آخــــر ، کــه حساب کتــابــه
 اونجــــــا یـــــــه سـیستم اداری داره
 واســــــه خودش ســاعت کاری داره
 سیـستِم اونجــــارو میگـــن عــالیــه
 کـــلِّ لـــــــوازمــــش دیجـیـتــا لـیــــه
 فــرشتــه ای هست کـه کارش اینه
صُب تـــاشـب اونجـا بگیـــره بشینه
کـارکـه نباشه حــوصله ش سرمیره
 میشـینه بـا کــــامـپیــوتــــر ور مـیره
مـیخواس تــــوی کـامپـــیوتـر بگــرده
 رف تـــو پــــروفـــایل یــه پیره مــرده
 کــــامپیوتــر یکی دو دفه گف: دینگ
 پـــرید توی گــزینه ی " دیپورتینگ "
فرشته هه دسپاچه شد کلیک کــــرد
کامپیوتر بدجوری جیکّ وجـیک کـــــرد
 یهــــو در یـــــــه قــبر کهــنــــه وا شد
 یـــــه پیــــره مـرد بـــــــا شکـوه پا شد
 ازش ســـوال کـــــــردن اسـمت چیـــه
 گفـت: ابــوالقــــــــــاسم فـــردوسیـــه
 یکـی دوروز نشس تـــــوی یــــه میدون
 دیـد نمیشه پـــا شـد اومــد تـــو تهرون
 زمـین نفس کشـــید و بــرفــا آب شــد
 بهـــــــار اومـد دوبـــــــاره انقــلاب شـد
 هـــوای تهــــرون یــه نمه ملــس بــــود
 مــزّه ی زنـــدگی حســابی گــــس بود
 باز شب عــید اومــد و رختــا نـــــو شد
 فصـــل شلــــوغــی و بـــدو بــدو شــد
 شاعر شـــــــاهنــامه خوشحـــال شد
 دستـای اون رو شـونه هاش بــال شد
 بعــد هـــــــزار و چــند ســـــــال دوری
 اومده بود چهـــــار شنــبه ســــــــوری
 آتــیـش روشــن جـــوونهـــــارو دیـــد
 اونم یه بــــار از روی آتیــــش پـــــریــد
 مـــامـــورا اومـدن بهـش گیــــر دادن
 چن نفـــری دور و ورش واســتــــادن
 بــا حـرفاشـون کلی بهش نیــش زدن
 گـــــرفــتــنــو ریشــــشو آتـیـش زدن
 شاعــر شاهنـــــــــامه بـــا حــــال بــد
رفت و نشــس ریشـــشو بــــا تـیــغ زد
خـلاصــــــه، تصـمیـــم گـرف نــــو بشه
 صــاحب کت شلـــــوار و پالتـــــو بشـه ............
 
ادامه دارد
نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 18:10 توسط سیاه خان| |

 

جامعه کوهنوردی هرمزگان در عزای سه همنورد به سوگ نشست .

هفته گذشته 11 نفر از کوهنوردان هرمزگانی جهت صعود به قله دماوند راهی این منطقه شدند .

در ابتدای راه با یک جبهه هوای طوفانی برخورد کردند و بعداز طی مسافتی در ارتفاع 5300 متری به علت باد و کولاک شدید از حرکت باز مانده و تصمیم به بازگشت گرفتند .

ولی 4 نفر از کوهنوردان مصمم شدند تا در همان هوای برفی و کولاک شدید قله را فتح نمایند .

آقایان حميد ترابی 48 ساله ومهدی معماری 35ساله وخانمهاساجده  کشمیری 28 ساله شاعر .مجرد وفرخنده معماری ۲۴ ساله مجرد , چهار نفری بودند که راهی ارتفاعات شدند .آنها پس از تحمل سختی و مشقت زیاد موفق به فتح قله شده و بعد از مدت کوتاهی راه بازگشت را در پیش میگیرند . ولی به علت کولاک و مه غلیظ راه خود را گم میکنند ودر ارتفاعات دماوند سرگردان میشوند و قبل از اینکه بتوانند خود را به سرپناهی برسانند به شب میخورند .

شبی سیاه و تاریک با سرمای 25 الی 30 درجه زیر صفر بدون سرپناه وامکانات . آنها برای فرار از سرما یک غار برفی درست میکنند ولی سرما آنقدر شدید بوده که غار برفی نیز نمیتواند آنها را از سرما در امان نگهدارد . شب از نیمه میگذرد و سرما تا مغز استخوان انها نفوذ میکند .

وبالاخره فرخنده معماری در ساعت 3 نیمه شب در آغوش برادرش مهدی معماری جان میدهد و برادرش هیچ کاری نمیتواند برای او انجام دهد .20 دقیقه بعد حميد ترابی تسلیم مرگ میشود ولی مهدی معماری و ساجده کشمیری سرما را تحمل کرده و تا صبح دوام میاورند .

وقتی هوا روشن میشود و کمی از التهاب هوا کاسته میگردد مهدی معماری به ساجده کشمیری که در حالتی میان خواب و بیداری بسر میبرده میگوید که باید بطرف پایین حرکت کنیم و خودمونو به پناهگاههای بین راه برسانیم و خودش حرکت میکند .

ساجده یه لحظه می ایسته ومیگه مگه ترابی و خواهرت نمیان ؟

معماری نمیخواسته به او بگه که اونا مردن . بنابراین بهش میگه , نه اونا حالشون خوب نیست همینجا میمونن تا ما بریم کمک بیاریم .

ساجده کشمیری قبول نمیکنه و میگه : نه منم پیش اونا میمونم و تنهاشون نمیذارم .

 معماری وقتی میبینه ساجده راضی نمیشه اونا رو تنها بذارن بهش میگه . اونا مردن بیا بریم بعد میاییم و جنازه هاشونو میبریم .

ساجده نمیتونه تحمل کنه و از پا میافته .

قدرتشو از دست میده و از خود بیخود میشه تا انجا که دچار هذیان گویی میشه .

 معماری به هر ترتیب که بوده اونو با طناب به خودش میبنده و حرکت میکنن تا میرسن به یه پرتگاه که نمیتونستن با هم برن پایین .

مهدی طناب رو باز میکنه و به ساجده میگه همینجا بایست تا من طناب بذارم برم پایین و بعد تو با اون طناب بیا .ولی هنوز چند متری بیشتر دور نشده بوده که ساجده چون  بخاطر مرگ دوستانش حال روحی مساعدی نداشته کنترل خودشو از دست میده و به ته دره سقوط میکنه .  معماری اونو رها نمیکنه و با هر سختی بوده میره بالای سرش ولی میبینه سرش به سنگ خورده ومغزش متلاشی شده .

مهدی معماری بطرز معجزه آسایی خودشو به کمپ بین راه میرسونه و نجات پیدا میکنه .

وقتی مطلع شدیم چند نفر از بچه های کوهنورد به اتفاق همنوردانی از تهران جهت آوردن اجساد کوهنوردان اقدام کرده و آنها را پیدا کردند .

و روز جمعه 12/3/88 در قطعه ورزشکاران بهشت زهرای بندر عباس به خاک سپرده شدند .

روحشان شاد .

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 13:0 توسط سیاه خان| |

اینم از بچه های آخرالزمان .

نکن بچه . دنبال چی میگردی آخه !!!!!

این بزرگ بشه چی میشه ؟

شایدم بخاطر غریزه و ژنتیک و این حرفاس .

کاریشم نمیشه کرد .

راستی نظر شما چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 12:17 توسط سیاه خان| |


:قالبساز: :بهاربیست: