تبليغاتX
گلبوته های کربال



گلبوته های کربال

داستان.مطالب و اشعار عاشقانه.عارفانه.اجتماعی انتقادی و طنز

 

 

مرا به خانه ات بخوان  

مرا به خانه ات بخوان كه اقاقي را به عاشقي ، 

زينت كردم به گيسوان و ديده را به تبرك  سيه نمودم به توتياي انتظار 

چه بي قرار! 

مرا به خانه ات بخوان كه گونه رنگين نمودم ازشورو التهاب   

و سبوي مهر انباشتم از شرم ناب  

 مرا به خانه ات بخوان كه لبها را وسوسه كرده ام به بوسه بوسه هاي نهان 

 و مي خواهم  دل بسپارم بي نام و بي نشان  

مرا به خانه ات بخوان كه عذاب وبال را شهد كنم به لحظه وصال   

بگشايم آغوش مرا ، تا ببيني جوش و خروش اين دل از پا فتاده را ، اين 

 خواستنهاي  ساده را  

خواهم با تو بخوانم حديث دل ، با تو نشينم به راز دل ، با توبگويم گناه دل  

مرا به خانه ات بخوان ، كه راز و نيازست مر ترا ، كه عشوه و نازست 

 مر ترا ، كه سوزش و سازست مر ترا 

بخوانم به قبله گاه رُستن ها و رستن ها ، سوختن ها و ساختن ها ،  رفتن 

 ها و باختن ها   

مرا به خانه ات بخوان كه با تو هزار حرف است و نيست فرصت آن ، به 

 زمينم بخوان به آسمان 

بخوانم به مامن امن رفاقتها ، صداقتها 

مرا به خانه ات بخوان  

 . به آنجا كه مرز دلتنگي و ديدار است  

مرا به خانه ات  بخوان تا آنجا كه توش آمدنم باشد مرا بخوان و بدان كه 

 تازگي ها دلتنگ مي شوم.دلتنگ تو .....

*************

یه سر برین اینجا...وبلاگ خانم مناقنبری . یه شاعره و از دوستانمه.

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 12:38 توسط سیاه خان| |

 

 

 

**************

سلام دوس جوناي خودم .

امروز ميخوام يه خاطره از خودم بگم .حالت طنز داره ولي واقعيه .

شناسنامم رو گم كرده بودم و چون ميدونستم چه مداركي ميخواد اونا رو آماده كردم

 و رفتم ثبت احوال .استشهاد محلي و نامه شورا و درخواست خودم رو تحويل دادم و

 منتظر موندم  . مامور ثبت مدتي با پرونده ها و سيستم ور رفت و گاهي هم زير

چشمي منو مي پاييد تا جايي كه مشكوك شدم و ترسيدم شايد يه فكرايي در موردم

 داره .خلاصه بعد كلي گشتن توی پرونده ها بهم گفت : آقا شما فوت شدين و

خلاصه فوتيتون هم روي سابقه تون هست .

من كه از تعجب داشتم شاخ در مياوردم گفتم : آقا اين حرفا چيه ؟اين منم و زنده ام و

 اينجا ايستادم . ميگي نه . بيا نبضمو بگير . ببين قلبم داره ميزنه .والله من زنده ام

اينم عكسمه و اينم استشهادمحلي و نامه شوراي محل .

خلاصه از من اصرار و از ايشون انكار كه نخير شما مردين . بعد از كلي چونه زدن گفت

 يه راهي داره و اونم اينه كه سه نفر بيان و شهادت بدن كه شما زنده ايد .

رفتم كلي اون دور و برا گشتم تا سه تا هم محلي گير آوردم و بردم ثبت احوال .

از اولي كه يه پير مرد بود سوآل كرد . آقا شما ايشون رو ميشناسين ؟ گفت بله

ميشناسمش .پرسيد خب اسمش چيه ؟ شاهد ما رفت تو فكر !!!!!!!!!!! هرچي زوز

 ميزد اسم منو يادش نميومد .حالا بیا و درستش کن .بالاخره بعد كلي فكر يادش

 نيومد و گفت اسمش يادم نيست ولي ميدونم كه پسر فلانيه(اسم بابامو گفت )

و به اين ترتيب من ثابت كردم كه زنده ام و شناسنامه المثني رو گرفتم .

البته يه بار ديگه هم گرفتار اين مشكل شدم كه بعدا اونم مينويسم .

دوستون دارم هوارتا .

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 11:56 توسط سیاه خان| |

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 15:59 توسط سیاه خان| |


:قالبساز: :بهاربیست: