گلبوته های کربال
داستان.مطالب و اشعار عاشقانه.عارفانه.اجتماعی انتقادی و طنز
از اين عكس خوشم اومد با اجازه سمانه خانوم از وبلاگش كپي كردم . http://www.samaneh66.blogfa.com من عاشق شدم حتما بخونيد امروز ميخوام داستان عاشق شدنمو براتون بنويسم . آخه من يه بار عاشق شدم ... ما يه همسايه داشتيم كه گاهي ميومد خونمون و با مادرم كه رابطه خويشاوندي دوري هم داشتن مي نشستن و با هم از دنيا و روزگار ميگفتند . از بقال سر كوچه شروع ميكردن تا آرايشگر محله و ..... خلاصه هيچكس رو بي نصيب نميگذاشتن . من هم كه اون روزا ۱۵ سالم بود و دور درس و مشق و مدرسه بودم گاهي جذب تعريفاي اونا ميشدم ويادم ميرفت كه مثلا دارم درس ميخونم و در بعضي موارد اظهار نظر ميكردم كه با چشم غره مادرم مواجهه ميشدم . خانوم همسايه تازه عروس شده بود و حدودا بيست و دو سه سالي داشت . وقتي ميومد زياد با من گرم ميگرفت و باهام شوخي ميكردو سر به سرم ميگذاشت . تا اينكه ضمن صحبتاش متوجه شدم ميخواد منو واسه خواهر كوچيكه اش دست و پا كنه و منظور ديگه اي نداره خلاصه روزگار ميگذشت و اين روند ادامه داشت تا اينكه كم كم احساس كردم به خانوم همسايه علاقه مند شده ام و هر روز اين علاقه زياد و زيادتر ميشد . تا جايي كه به يك عشق آتشين تبديل شد و من اگه يه روز خانوم همسايه رو نميديدم ميشدم عين مرغ سركنده و حسابي بي تاب ميشدم . دلم ميخواست ۲۴ ساعت شبانه روز اون بشينه تعريف كنه و منم فقط نيگاش كنم . از ديدنش سير نميشدم . البته هيچ فكر بدي در موردش نميكردما . شب و روزم شده بود اون .عشق ليلي و مجنون خاك پاي عشق منم نميشد . اين عشق يكطرفه همچنان ادامه داشت . مادرم متوجه يه تغييراتي توي من شده بود . آخه من خيلي حواسم پرت شده بود و يه حرف رو بايد دو سه بار تكرار ميكردن تا من متوجه ميشدم . يه روز بهم گفت : تو چت شده بچه ؟ اگه مشكلي داري بگو تا ببرمت پيش دكتر . يا اگه مشكل چيزي شده به من بگو . مگه گفتني بود ؟؟؟؟؟؟ بگم ؟حدودا يك ماهي از عاشق شدن من گذشته بود كه يه روز طبق معمول خانوم همسايه اومد خونمون .اون با چادر رنگي ميومد و وقتي كه ميخواست بشينه چادرش رو ميزد به چوب لباسي .اون روز هم چادرش رو زد به چوب رخت و نشست . منم طوري نشسته بودم كه بتونم خوب ببينمش و سير نيگاش كنم . يه لحظه ناخود آگاه چشمم افتاد به خشتك شلوارش وااااااااااااااااي شلوارش پاره بود و من اونجاشو ديدم چشامو بستم و رومو گردوندم . بعدشم بلند شدم رفتم يه جاي خلوت گير اوردمو كلي گريه كردم ديگه چشم ديدنشو نداشتم . روز بعد و روزهاي بعد هم اون ميومد ولي من ديگه ميرفتم يه جايي مينشستم كه اونو نبينم .بعد از مدتي هم از اونجا رفتن و تا امروز ديگه نديدمش . 
![]()
![]()
![]()
چي ميتونستم بهش ![]()
![]()
از همون وقت همه عشقي كه بهش داشتم به يكباره از بين رفت .
| :قالبساز: :بهاربیست: |




