من زرافه ام! مصطفی مشایخی       

در دوران کودکی، از بس در نگاه مادرم عزیز بودم، مرا "برّه" صدا می زد و پدر صمیمانه به من می گفت "بزغاله" .او  هروقت مرا به اسم خودم صدا می کرد، فکر می کردم نکند کار خطایی ازم سر زده که از صمیمیتش نسبت به من کاسته شده است. بی بی، خدا بیامرز با آن که چند دیوان شعر را در حافظه اش سیو کرده بود اما نمی دانم چرا تا به قد و قواره ی من نگاه می کرد یاد این بیت می افتاد: "تا گوساله گاب شود دل صاحبش آب شود". اگر ساکت می نشستم می گفتند چرا مثل "لاک پشت" رفتی در لاک خودت ؟ اگر حرف می زدم،می گفتند کم مثل "مگس" دور سر ما ویز ویز کن. اگر چیزی نمی خوردم می گفتند: "از بس نمی خوری  شدی شکل "بوزینه" و اگر می خوردم می گفتند: "فقط بلده مثل "گاو" بخوره". مدرسه هم که رفتم چیزی عوض نشد؛ یادش بخیر معاونی داشتیم که مارا بر حسب قد و قیافه  با القابی مثل : "خرس قطبی، گوسفند، بزمجه، بوفالو" و... نام گذاری می کرد و من چون گردنِ نازک و کشیده ای داشتم به "زرافه" بودن مفتخر شدم. جالب این جا بود که ایشان هر وقت از جلوی کلاس ما رد می شد سرکی می کشید  و می گفت : "وحشی ها، این جا باغ وحش نیست" و من همیشه فکر می کردم اگر این جا باغ وحش نیست پس این همه گونه های جانور ی در آن چه کار می کند؟

      اگر درس می خواندم، ازطرف بچه های کلاس به "خر"خوانی متهم می شدم و اگر نمی خواندم، سر و کارم با دفتر مدرسه می افتاد و مدیرمان در حالی که گوشم را تا آن جا که کش می آمد می کشید می پرسید: "گوسفند"چرا درست را نخوانده ای؟ و او از گوسفند چه انتظاراتی داشت!

      دوران مدرسه به همین شکل گذشت. هنوز مرکب دیپلمم خشک نشده بود که مادرم آمد و گفت: "کم مثل "شتر" بیفت تو خونه. نمی شه که پدرت مثل چی(!) کار کنه بیاره، تو مثل "یابو" کوفت کنی. پاشو برو کار کن". من هم از آن جا که نتوانستم با حس شتر بودن و یابو بودن کنار بیایم، راهی خدمت سربازی شدم. آن جا زیر دست جناب سروانی بودیم که تکیه کلامش "خرنفهم "بود. یک بار به او گفتم جناب سروان می بخشید مگر ما خر فهمیده هم داریم که شما به ما میگویید خر نفهم؟ او سیلی محکمی بیخ گوشم خواباند و گفت: "سوال فلسفی ممنوع".

       در دوران عاشقی و خواستگاری رفتن، از طرف خانم و خانواده ی محترمشان به "کنه" بودن ملقب شدم. وقتی ازدواج کردم، همه گفتند بالاخره توهم قاطی "مرغ" ها شدی؟ مادر خانمم از من به عنوان "مار مرده " یاد می کرد. یک ماه بعد از ازدواج، خانمم به من گفت: سبیل هایت را بزن شاید قابل تحمل تر بشی؛ این جوری شدی مثل "فُک "من هم به خاطر آن که کارمان به طلاق عاطفی نکشد، حرف او را گوش کردم و سبیل های نازنینم را به باد دادم اما وقتی مرا با قیافه ی جدید دید گفت: اَخ شدی شکل "سیرابی" ؛همان "فُک " بودی بهتر بود، دوباره بذارشون. خلاصه سرتان را درد نیاورم گذشت و گذشت تا همین دیروز که بادِ خودروی لکنده  ام به سپر یک مازراتی گرفت و راننده ی تازه به دوران رسیده اش، کله اش را بیرون آورد که بگوید "الاغ" این چه طرز رانندگی کردن است؟ اما موی سفید مرا که دید حرفش را عوض کرد و گفت: پدر جان "یورتمه "میری یا رانندگی می کنی؟!!